

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد در قنوتم ز خدا «عقل» طلب می کردم نتوانست فراموش کند مستی را کی به انداختن سنگ پیاپی در آب فاضل نظری |

برای تغییر یه آهنگ غم انگیز باید با نت ها بازی کرد و کمی تغییر داد....فاصله ها رو قدری دست کاری کرد و گاهی زیر و بم ها رو هم عوض کرد....
برای تغییر رنگ محل زندگی هم لازم نیست همه چیز رو عوض کرد...تغییر رنگشون هم حال آدما رو تغییر میده....پرده های روشن تر...قاب پنجره های سفید و سه چهار تا کوسن رنگی و شاد روی مبلهایی که یه مدت طولانی روی اونها نشستی و با غصه های ریز و درشتت گریه کردی....پهن کردن رومیزی دست دوزی که نا خودآگاه یاد چهل تیکه های دست دوز مادربزرگ می اندازدت....همه وهمه حال مون رو میتونه عوض کنه....
جمع شدن با دوستان و اقوام مهربونی که طعم شیرین از تنهایی درآمدن رو بهت هدیه میدن وفراموش کردن تلخیهایی که یه مدت طولانی اومدن تا تو رو قوی تر کنند و بروند...همه و همه یه پیام خوب داره.....
همیشه میشه تغییرات مثبت کرد و همه چیز این تغییر رو قبول میکنه وقتی خودت بخوای.....وقتی یادت بیافته به یه سری چیزهای زیبا یه مدته بی اهمیت بودی و حالا باید جبرانش کنی.....بله.....لازم نیست خودت رو عوض کنی بلکه یه سری تغییرات میتونن تو رو نو کنندو سبک زندگیت رو زیر و رو کنند....هیچوقت برای تغییر کردن وتغییر دادن دیر نیست!

هوای شهرمون اینروزها بارونی و تمیزه........کاش دلای ما هم از آسمون یاد میگرفت گاهی باید یه تکونی بخوره و با یه رعد وبرق عاطفی غصه ها و کینه هاشو بباره و خودشو سبک کنه......
اینروزها کم نیستند آدمهایی که وزن منفیهای دلشون انقدر زیاد شده که حتی حفظ تعادل قدم زدن توی خیابونهای زندگی شون هم براشون سخته و ممکنه با هر تلنگری به زمین بیافتند.....ممکنه به کسای دیگر برخورد کنند و اونها رو هم یه جورایی از راه بیرون بیاندازند.....
اینروزها کم نیستند دلهایی که نه با دیدن خنده شاد بچه ها ونه با بو کشیدن رایحه خوش خاک و آب....نه حتی حس مهربونی دیگران شاد نمیشن....
کاش میشد به همه این آدما و این دلها یه جوری فهموند شاید امروز روز آخر زندگیمون باشه.....شاید فردایی نباشه که بتونیم دستهای مهربونی رو که به طرفمون دراز شده در دست بگیریم و یا لبخند های کودکانه و شاد بچه ها رو با همه بی غل وغش بودنشون یه جواب شفاف وشاد بدیم!
شاید این روز ها هیچوقت تکرار نشوند و من امروز فردا حضور نداشته باشد!شاید لازم باشه من هم یه قدری بارونی تر باشم....با بارران بخشندگی کنم و صیقل بدهم و صیقل بپذیرم......هوای دلم بدجوری بارونی شده!


بی خیال تکرار مکررات خسته و نخ نما....
بی خیال آنچه در گوش هم پچ پچ میکنند و خواهند کرد....
فقط دستهایم را بگیر و بیا تا ته رنگهای زرد و نارنجی پاییز بدویم و شعرهای کودکانه بخوانیم....تا ته کوچه باغ یکی مانده به بزرگ شدن....من از بن بست آدم بزرگها گریزانم
و از پنجره هایی که فقط پرده های کلفت و قدیمی تا ته کشیده شده میهمانشان است...
و از حصارهایی که اطراف حریم آنهایی است که همیشه سنجیده و عاقلانه حتی به هم لبخند میزنند!
بیا نترسیم از اشتباه هایمان....باید پروا کنیم و غلطهایمان را خط خطی کنیم....خنده های از ته دل کنیم و از
دستهای هم گاهی سیبهای خوب شسته نشده بگیریم و بی آنکه نگران پاک شدن ماتیکهای صورتیمان باشیم
آنها را با لذت گاز بزنیم....فقط من وتو!

باز من و کلی تصمیم جدید.....اتفاقات زیادی برامون افتاده که مثل یه مانع سنگی بزرگ میخواست سد راهمون بشه و من تصمیم دارم از اونها پله ها ی بلند بسازم رو به هدف ...رو به موفقیت!
متاسفانه توی برنامه اسسمنت نمره کافی برای مهاجرت به کانادا نیاوردیم و من اولش ناامید شدم ولی از اونجایی که همیشه خودم خودمو نصیحت و راهنمایی میکنم تصمیم گرفتم فرانسه بخونم تا کسر نمره رو جبران کنم و سال آینده دوباره مدارکمون رو بفرستم.....
این روزها هم کلاسهای مراقبت و زیبایی صورت میرم و هم کوتاهی مو و براشینگ....فرانسه رو هم دارم اضافه میکنم...فکر کنم مثل کارمندها سرم خیلی شلوغ داره میشه....اما خیلی امیدوارم ....چون کلی نقشه جدید دارم!
میخوام با دست پر به جنگ روزگار برم و مطمئنم اینبار موفق میشوم....زندگی دارم برات!

دلم حرفهای قشنگ و پر امید میخواهد هرچند توباور نداشته باشی....
از واقعیت و نگرانی ها خسته شده ام ودلهره های ریز و درشت پیکر شکننده افکارم را با بیرحمی خراش میدهند....دلم روزهای گرم و پر ازدحام کوچه پس کوچه های کودکی ام را با همه آرزوهای پرتقالی و طلایی اش میطلبد که اینروزها مرا از آن منع میکنند.....
فال مرا گرفت و گفت همه چیز به زودی رو به بهبود خواهد رفت....
گفت تمام نگرانیهایت بی اساس است...
گفت آینده پر است از آنچه دیگران باور ندارند و تو آمال و آرزویت شده....
به من گفت که من و تو هیچ وقت پشت هم را خالی نخواهیم کرد و خندید وقتی فنجان قهوه ی من از نعلبکی اش جدا نمیشد و گفت:چقدر همدیگر را دوست دارید!
او هم میداند دوست داشتن اینروزها مثل گوهری کمیاب و باارزش است....
من باورش کرده ام چون راست ترین حقیقت زندگیم دوست داشتن توست و او آنرا فهمید....
من همه پیش بینی های قشنگش را با دلم میگیرم و جرعه جرعه مینوشم و به همه ذهنم میگویم که :بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم...شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد.....
او درست گفته و من همه گفته های دلنوازش را باور دارم....منتظر خبرهای خوشی هستم که وعده داده....اینروزها فقط دلم حرفهای قشنگ میخواهد و امید .....میدانم در فالمان پر است از آنچه لیاقتش را داریم وآنچه خدا برایمان رقم زده....پس چرا دلواپس باشم...تو هم قبول داری که خدا ما را تنها نمیگذارد...
این خوشمزه ترین قهوه ای بود که با یاد تو نوشیدم ومن منتظر فواید آن هستم!


هر دوره ای از زندگی میتونه یه نام انحصاری داشته باشه....مثل دوره ی سفر....دوره ی پس انداز....دوره ی انتظار و......تمامشون رو که کنار هم بچینی و یه ویرایش ضمنی هم روی افراط و تفریطهای بیانی و نوشتاریت داشته باشی میشه کتاب زندگیت!
این روزهایی که بیخیال گرما و سرعت و همه موارد دیگه دارن تند وتند میگذرند دوره ی دلواپسیهای منه....
دلواپسی برای همه آنچه تا کنون برای زندگی کرد ه ایم...
بعضی روزها بذرهای ترس و نگرانی که نمیدونم توی کدوم لحظه ها روی زمین دلمون پاشیده شد رشد میکنند و من با دستهای لرزان و دلی ملتهب آنها را از ریشه در می آورم وبه امید برداشت محصولات بهتر به این دشت صاف و ساده نگاه میکنم و دلم برای جویبار باریکی که دلخوشیهایمان را آبیاری میکرد و حالا جای خالی اش را با هر چیزی میخواهم پر کنم نمیشود تنگ میشود!
گاهی لحظه ها مرا به سرگیجه ی شیرین و گذرای خوش بینی میبرند و چقدر آرزو میکنم این حس نادر ادامه پیدا کند.....کنار دلم مینشینم و منتظر یک اتفاق خنک و باطراوتم....یک اتفاق سبز مثل استجابت دعاهای سبزمون ....مثل گرفتن دستهامون که با امید به سویش دراز شده اند....مثل طعم گس جوانه!


به رویاهایم می اندیشم...شفاف تر از همیشه!هرچند پشت درهای بسته و محکم آینده محبوس باشند....هر چند دیگران رویاهایم را اوهام بچه گانه ای فرض کنند که هیچوقت بادبادک وار در آسمان حقیقتهای آبی پرواز نخواهد کرد....
روزهای روشن و دست یافتنی من خواهند رسید....روزهایی که میوه های نورس موفقیت را سبد سبد از زیر درختان پر بار زندگیم جمع کنم و بین تمامی اهالی محبت و دوستی تقسیم کنم.
من از این درهای بسته امروز نمیترسم.....این درهای قفل شده روزی باز میشوند و انتظار تلخ پشت آنها برگهای صبور زندگیم خواهند شد که به آنها افتخار خواهم کرد....همه خوشبختی من و شیرین نوشتنم از تلخ ترین روزهایم از این است که من و تو با هم هستیم و حسود و بخیل روزگار با هم بودنمان هر چیزی را بتواند از ما بگیرد این را نخواهد توانست.....دستهای دلم را تا آخر راه از دستهای دلت بیرون نمیکشم و این روزگار سخت بی محبت را در برابر ایمان و توکلمان به زانو در خواهم آورد. به خودم و تو قول میدهم :
تا آخر راه امیدوار و عاشق باشم وبا اتکا به محبت بینهایت خدا که همیشه شامل حالمان بوده...روزهای پشت در ماندنمان را پلی کنم برای رسیدن به زلالترین اعتقادهایمان در آنسوی قفلهای باز شده زندگی.....
با تو و خدای مهربان نیاز به هیچ شاه کلیدی نیست!
پی نوشت:عکس بالا را سال پیش در سفر اصفهانمون گرفتیم!

لابهلاي مدادهاي رنگي كودكي
مردي گم شده است
و لابهلاي من ، كودكي
يكي بيايد مرا پيدا كند
يا نقاشيام كند
لااقل
مداد رنگيهاي آن بچه را
روي ميزش مرتب كند
************
لابهلاي بغضهاي كودكي
مردي
عاشقانهاي از شاملو ميخواند
لابهلاي روپوشِ دبستان
مردي
موهايش را شانه ميكند
كاش امروز
نروم «پريوش» را ببينم
كاش زنگِ اول
ديكته داشته باشيم
تا من
براي تمام الفهاي دنيا
يك كلاهِ قشنگ بكشم
*************
لابهلاي زنگِ تغذيه
مردي قهوه مينوشد
كودك
پشتِ تپشهاي مرد
لحاف را سرش كشيده و خوابيده
و مرد فكر ميكند
اگر مداد قرمزش اينجا بود
لبهاي زن را
كمي سرختر ميكشيد
شعر:محمود بهرامی
پی نوشت:ما که کودکی نکردیم....غصه اش هم فایده ندارد و جوانی را فنا میکند....جوان باشیم و با کودکانمان کودکی مان را درست مرور کنیم!

میدونم این عکس قدیمیه و مال 2 سال پیشه....اما دوباره گذاشتن این عکس توی وبلاگم علت داره.....
اول اینکه این عکس از عکسهاییه که دوست خوبم محبوبه توی یه شب زمستونی ازمون گرفت در سال 88 و اون شب توی خونه اونا به ما خیلی خوش گذشت....اما درست 2 یا 3 روز بعدش ما گرفتار یه اتفاق شدیم که از نظر مالی کلی بهمون ضرر زد و همون موقع هم ما تصمیم گرفته بودیم برای مهاجرت اقدام کنیم....خیلی فشارهای روحی رو از اون به بعد تحمل کردیم....نه اینکه همش سختی و عذاب باشه که دروغ محضه اگر آدم فقط بخواد بگه فقط زجر کشیدیم اما کم اذیت نشدیم تا به امروز برسیم.....من که حسابی در گیر خواندن زبان انگلیسی شدم ....با توجه به اینکه حدود 8 سال میشد به کل دور درس خواندن و کلاس زبان رو خط کشیده بودم....بابک هم دائم مشغول کار و تصمیم گیریهای مهم کاری.....بعد فروش خانه به دلیل سرمایه گذاری کاری و اسباب کشی به خانه جدید و بعد مشکلات کاری که بابک در محل کارش داشت همراه با خواندن زبان.....از همه بدتر جمع کردن مدارک سابقه کار و هزاران چیز دیگه که بچه های مهاجر کمابیش باهاش مواجه هستند.....
از اون روزها تا الآن 2 سال گذشته و باورم نمیشه که اواخر همین ماه مدارکمون رو پست خواهیم کرد....آیلتس رو پشت سر گذاشتم و یه نفس راحتی کشیدم و الآن منتظر مانی اوردرم هستم که یکی از بستگان قراره برام بفرسته.....به محض دریافتش باید مدارک رو پست کنم....
وقتی به عقب سرم نگاه میکنم باورم نمیشه که عین این دوسال رو توی یه برزخ بزرگ سپری کردیم ....با یه عالمه فشار روحی...با یه عالمه بهت و ناباوری حاصل از بیمعرفتی اونایی که ازشون انتظار نداشتی....با یه عالمه حس سنگین که بهت باور اینو میده که داری آب دیده میشی بی اینکه زیاد متوجه باشی.........روزگار بازیهای عجیبی داره ولی سالی که گذشت از سختترین سالهای زندگی من و بابک بود............سال تصمیم برای هجرت از سرزمینی که دوستش داری ولی توش زیاد بیرحمی و نابرادری دیدی.....از جایی که همه خاطرات ریز و درشتت روی در و دیوار و کوچه و خیابونهاش حک شده.....اما گاهی باید قوی بود و تونست بین دوتا چیزی که کفه برابر دارن اون کفه ای رو انتخاب کنی که به هدفهات ختم میشه و حداقل اگر کامل به هدفهات نرسی ....سعی خودت رو کردی برای بهتر شدن....بهتر زندگی کردن و آزاد بودن....
توی این مدت یه چیز رو با گوشت وخونم لمس کردم که گاهی غریبه و دوست از فامیل میتونه بهت نزدیکتر باشه....گاهی سنگ صبورت انقدر باهات صمیمی میشه که هیچ فامیلی نمیتونه باهاش برابری کنه....اونایی که فکر میکنی هواتو دارن گاهی ناگهانی پشتت رو خالی میکنند که اگر حواست نباشه بد جوری زمین میخوری....ما که دست خدا همیشه پشتمون بود و بعد هم پدر ومادر مهربونم که یه تشکر مخصوص ازشون دارم....برادرم وهمسر گلش که همیشه سنگ صبورمون بودن و دوستای خوبم خصوصا محبوبه و همسرش که خوبیهاشون رو هرگز فراموش نمیکنم و امیدوارم هیچوقت یادم نره توی این همه سختیها چه عزیزانی تنهامون نگذاشتند.....
خلاصه اینکه ما هم تازه داریم توی جمع مهاجرین وارد میشیم.....منتظر روزهای خوب و شاد خواهم بود و خدا رو شکر میکنم بابت توان وصبری که ازمون نگرفت و کمکمون کرد.....خدایا دوستت دارم


روزگار سخت و بیرحمی است و من بیشتر از همیشه به حس لطیف مهربانیتان احتیاج دارم.به نگاه پر از امیدتان و دعای سجاده های نورانیتان....
روز مادر امسال هم جای مادر بزرگهای گلم کنارمان خالیست.....
کاش گاهی با کفشهای من زندگی را قدم میزدی تا مرا بهتر بفهمی
تا بدانی جاده زیر پای من با آنچه تو ره میسپاری متفاوت است
کاش میدانستی پنجره های من و تو رو به یک مکان باز نمیشوند....
آسمانهامان هم رنگ متفاوت دارند
کاش دنیای مرا با چشمهای من میدیدی ....
باور کن همه آدمها هرچند به هم نزدیک دنیاهاشان و ایده هاشان ممکن است متفاوت باشد....تفاوتها را بفهمیم لطفا!

مرزها همیشه قابل احترامند........





دوستان عزیز از همه شما سپاسگزارم که تمام مدت همراهم بودید......من تا دو هفته دیگر بر میگردم......دلم برای همه شما تنگ شده است ....برای نوشتن....اما فعلا درگیر یکسری کار هستم.....تا بعد

اینروزها سعی میکنم بیخیال باشم مثل باد مثل رویا ....
سعی میکنم فراموش کنم تنهایی عمیقی را که هر انسانی به آن دچار است و با همه وجود سعی در کتمان آن دارد....
فکر میکنم زیاد نباید به آنچه خواهد شد فکر کرد.........زرنگ باشیم امروز درست زندگی میکنیم تا فردا حسرت روز رفته را نخوریم...........بگذار حوادث بیایند و بروند.بگذار تنها فکر مردم نامهربان این روزگار ناسازگار و نا استوار که نه داشتنیهایش دایم است و نه نداشتنیهایش،تقلای پول و شمارشهایشان باشد........ما را به این چیزها چه؟مگر نه اینکه زیباترین لحظه های زندگی مان در سپیدترین روزهای سال اتفاق افتاده؟اینروزها هم بالاخره سپید شد و من مطمئنم باید منتظر خبرهای خیلی خوب باشم.............منتظر نتیجه تلاشهایی که گاه گذر عمرم را از یادم برد....موفق میشوم به همین سپیدی برفی که پشت پنجره ی خانه ام نشسته سوگند میخورم که موفق خواهیم شد..........فقط کافیست دستت رادراز کنی و دلت را با دل دانه برفی که در کف دستت ذوب میشود یکی کنی...به آسمان بنگری و ببینی آنکه آن بالاها نشسته و ثروت سپید برف را مهمان دل و دیارت کرده بی وقفه به یادت هست و نگاهت میکند...........

همیشه یاد گرفته بودم به دلم اعتماد کنم ودستهای اونو بگیرم و تو یه فاصله خیلی کم کنار زندگیم بنشونمش.....دل من به بودن کنار زندگی عادت داشت و من هم خوشحال بودم که نه دلم تنهاست و نه زندگیم بیروح و خشک......دل من شعر میخواند و نقاشی میکرد.....گاهی آرزو میکرد
توی تمام لحظه های عمرم بدون دلم زندگی نکردم.......تمام باورهای قشنگش رو گلدوزی کردم و به پنجره های بزرگ و آفتابی زندگیم آویختمشون.....فکر کن تمام روزهای رفته رو اینطور نقش زدم.....اما این روزهای بیمار و خموده به من نشان دادند دلم خیلی ساده بوده و چه غلط باور داشته که آدما همشون با تو مثل خودت با اونا رفتار میکنند.......چه کودکانه خیال میکردم وقتی میخواهم به یه گوشه آروم زندگیم رنگین کمان رسم کنم و رنگهاش رو به ترتیب کنار هم قرار بدم و با اون یه پل بزنم برای رفتن به سوی موفقیت، حتما دستهای لرزانم را خواهند گرفت و کمکم خواهند کرد!اصلا در مخیله ام نمیگنجید که ممکنه که بخیلانه قلم موی مرا بدزدند و رنگهایم را بریزند.....یا مارا خواب کنند و خود در بیداری بیرحمشان بشوند گرگ قصه های زندگی من....زندگی ما!
اینروزها هی سعی میکنم همه گلدوزیهامو بشکافم و طرح اونها رو با واقعیت عوض کنم....دلم نمی آید اما....مثل بچه های لجباز دستش را از دستم میکشد و فرار میکند....خودم هم میدانم جای سوزن را نمیتوانم از روی این پارچه لطیف با گل و رنگ بپوشانم....اما جواب این چراها مرا آزار میدهند.....
کاش به جای این چرا ها چیزهای بهتری در ذهن خسته ام سبز شوند!کاش من و تو بتوانیم فراموش کنیم بهترین یاور تنهائیها و روزهای سختمون ،کسی که همیشه به جای دیواری محکم ومطمئن بهش تکیه میکردیم اصلا پای بستی در زمین نداشته و تنها در ذهن کودکانه ما دیواری محکم بود و ما پیچک وار دوستش میداشتیم!
من هنوز گیج چراهای خودم هستم....قول میدهم وقتی از این تشویشها سبک شوم ،دستهای دلت را بگیرم و با هم باور کنیم همیشه دیوار نقش اساسی ندارد وقتی ما سرو باشیم............ما سرو خواهیم شد و فراموش میکنیم تمام جوابهای آزار دهنده را..........برای من و تو تنها راه موفقیت سرو شدن است
دلم انار میخواهد و بوی نم باران
بوی برگهای خیس از عشق آسمان و مهر باد
دلم امید میخواهد و قهقهه مستانه دخترکی شاد و ژولیده با دستهای خودکاری و یونیفرم خاکی شده و سرمه ای مدرسه...........
هوا سرد میشود و کلاغها وصدایشان دوباره به یادم میاورند چقدر خانه را دوست دارم........
چقدر بوی چای تازه دم......بوی برنج دودی و صدای بچه ها لذتبخش است.حتی بوی انتظار و دلهره های کوچک.......
زندگی چه عطر و بوی خوبی دارد وقتی انار هست ........وقتی تو هستی و بودنت تا همیشه!
باران می بارد.....کنار پنجره من هستم....صدای کلاغها و رقص برگهای گردان.....غروب است
تمام انارها را دانه کرده ام و به انتظارت تمام دانه ها را میشمارم.....
همیشه سادگیها کوچک به نظر میرسند اما....با تمام کوچکی ام خوشبختی های بزرگ را خواهم چید!میدانم بعضی چیزها هیچوقت دیده نمیشوند،اما باور بودن آنها ادامه جاده سبز زندگی است!
تو متمم تمام خوشیهای کوچکم خواهی شد........زندگی دوست داشتنی است....نه؟!
همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
كه كلاه از سر بر میدارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه یك عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای
و به آواز قناری ها
كه به اندازه یك پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می كارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم
كوچه ای هست كه در آنجا
پسرانی كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دختركی می اندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
كوچه ای هست كه قلب من آن را
از محله های كودكیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمی از تصویری آگاه
كه ز مهمانی یك آینه بر میگردد
و بدینسانست
كه كسی می میرد
و كسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من
پری كوچك غمگینی را
می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نی لبك چوبین
می نوازد آرام آرام
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد
و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد
پی نوشت:سی و هشتمین سالگرد تولدت مبارک مهربانترین......
